سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
این شاید آخرین آپی باشه که تو این وبلاگ می نویسم....
در مورد پارساله....
و شاید خاطرات سال تحصیلی جدید (که همین الانش هم شروع شده) توی یه وبلاگ دیگه بنویسم....
این وبلاگ، وب سه سال تحصیلی دبیرستان منه...
با همه ی خاطرات تلخ و شیرینش....
من عاشق این وبلاگم هستم.....
گرچه اصلا بازدید نداره، ولی با خاطرات من بزرگ شده...
نمی دونم شاید بعدا نظرم عوض بشه و برگردم همین جا...
اگه عوض نشد، مطمئنا به دوستان وبم آدرس جدید رو میدم...
این چیزی که امروز دارم می نویسم، شاید آخرین خاطره ی سوخته از خاطرات سال تحصیلی قبل باشه....
فقط خاطره...
نمی دونم آپ قبلیمو خوندین یا نه....
ولی بعدا فهمیدم همه اش سراب بود...
من کلا یه چیزایی رو اشتباه فهمیده بودم...
برام خیلی مسخره بود....
بعد از یک سال تحصیلی که با هم داشتیم، من خوب نگار رو نشناخته بودم...
یکشنبه شب، من و نگار چت کردیم...
متن چت یه چیزی توی مایه های دوستی و دوست داشتن و این چیزا بود....
البته قبلا به یه چیزایی پی برده بودم....ولی این دفه داشتم مطمئن می شدم...
من تقریبا تعریف دوستی از دید نگار رو قبلا فهمیده بودم....
تعریفش از دوستی این بود:
دوست کسیه که باید با شادی هاش شاد بود و با ناراحتی هاش همدردی کرد...
ولی بهش وابسته نشد...
من هم تا حدودی با این تعریف موافق بودم...
ولی در مورد من وابسته نشدن صدق نمی کرد...در واقع من نمی تونستم به بعضی دوستام وابسته نشم....
بعدش هم کلی حرف زدیم....
گفت یه مسئله ای هست که باید همدیگه رو ببینیم و بهم بگه...
منم می دونستم که مامانم از این همه دوست بازی این چند روزه ی من کُفرش بالا اومده...
بهش گفتم ساعت 11 بیا دم یه پاساژ ... ولی قول ندادم و گفتم خبرشو بهت میدم...
مامانم بیرون رفتن رو قدغن کرده بود.....
آخرش هم با ناراحتی گفت هر کاری می خوای بکن....خودت می دونی.....
خلاصه من دوشنبه -روز قبل از آغاز سال تحصیلی جدید- رفتم تا همه ی حرفا رو بزنیم...
راستش رو بخواین، شب قبلش نگار از یه موضوعی حرف می زد که من تا حالا ازش خبر نداشتم....
و می گفت خیلی ناراحت میشی اگر بشنوی...
و می گفت همین کاری که کرده باعث شده تا ما دوباره دوست بشیم...
من خیلی کنجکاو شده بودم و دوست داشتم سریعا بفهمم موضوع چیه...
البته نگار می گفت از دستم خیلی هم ناراحته....
از اون طرف هم یه جورایی هول داده شده بودم وسط دعوای نگار و زهرا...
قرار ،پارک دم پاساژ بود....و نگار ساعت 11:15 اومد و کمی بیشتر از یک ساعت با هم حرف زدیم....
البته از قبل نگار کلی اصرار کرده بود که بگو زهرا هم بیاد و منم شب قبلش هرچی اس می زدم به زهرا نمی رسید و کفری شده بودم و همون شب زنگ زدم به زهرا و با یه لحن تندی گفتم خودتون مشکلتون رو حل کنین....
آخرش هم زهرا نیومد و من تنها رفته بودم...
بیشتر حرفمون سر زهرا و تعریف دوستی بود....
نگار روانی شده بود از اینکه زهرا می گفت میس و اس بده و اومد پیش من و حرف زد.....
گفت که اصلا اهل میس و اس و این چیزا نیست و هیچ سالی به اندازه ی امسال درگیر دوستاش نبوده....
و من هم واقعا به این اشتباه پی برده بودم که چرا باید از نگار خواسته بشه که میس و اس بده....
من خودم به شخصه فکر می کردم که نگار وقتی از این مدرسه بره ما رو فراموش می کنه...
ولی اون روز به من گفت که به یاد ما هست ولی اصلا عادت به میس و اس نداره و گه گاه این کار رو انجام میده......
و البته من هم بعدا که به این مسئله فکر کردم واقعا دیدم چقدر احمقانه است....
البته این یه روند طبیعیه....
ممکن بود تا اوخر تیر ادامه پیدا می کرد ولی قطعا بعدش نه ما وقت این کار ها رو داشتیم و نه اون....
بهش گفتم چرا از دست من ناراحتی؟
گفت بهت بی اعتماد شدم....
هر چی من به تو میگم، پیش زهراست و هرچی به زهرا میگم ، پیش توئه...
که من هم بهش گفتم اون چیزایی که به زهرا میگی به من نگه ، بهم نمیگه...
ولی بعدا من و زهرا قبول کردیم که کارمون درست نبوده و نباید حرف ها رو به هم انتقال می دادیم...
نگار می گفت من هیچ کس رو از ته قلبم دوست ندارم....
و می گفت حتی خواهرش هم خوشحال میشه که رابطه با دوستایی مثل ما رو کات کنه....
چون ما واقعا آزارش می دادیم و دوستی به وفق مراد اون نبودیم....
ولی خودش خیلی دوست نداشت کات کنه...
در رابطه با خواهراش و وابستگی و دوست اول دبستانش و ضربه و نتیجه ای که گرفته بود هم حرف زدیم که فعلا وقت ندارم بنویسم و آپ هم طولانی میشه....
ما با هم چند روز پیش اس بازی کرده بودیم و من هی اس ضد حال می زدم....
گفت چرا اینقدر ضد حال میدی؟
منم یه عشقولانه فرستادم....از همینایی که برای دوستان صمیمیم می فرستم...
بهم زد که همون ضد حال رو بزن....از این جور اس ها حالم به هم می خوره....
و من توی همین چند روز فهمیدم که فکر می کنه اینجور اس ها مخصوص کسان دیگری هست....
خودش بهم گفت...
اون روز دم اون پاساژ بهش گفتم تو خیلی سختی.....و من واقعا یه چیزایی رو درک نمی کنم...
گفت اتفاقا من خیلی رو ام و شما فکر می کنین شخصیتم پیچیده است...
آهان....از نقد شخصیتش هم خسته شده بود...
و کلا می خواست که ما رابطه مون رو باهاش کمتر کنیم تا تاحدودی ما رو فراموش کنه و بتونه با آرامش درس بخونه...
ما آرامشش رو به هم زده بودیم...
در واقع من شاید فقط یکی دوبار قبل از این قضایا بهش زنگ زده بودم و خیلی از میس و اس حرف نزده بودم...
ولی توی رفتار زهرا بی تقصیر هم نبودم....
اون روز درباره ی دعوای آخر سال هم حرف زدیم و من گفتم نمی خوام اون قضایا رو یادم بیارم...
گفت واقعا ناراحت میشی؟
گفتم آره....چون بیشتر تقصیر رو گردن خودم می بینم...
خلاصه اون روز از خیلی چیزا حرف زدیم که من یکی یکی یادم میاد....
و آخرش هم من می دونستم که از دوست داشتن خوشش نمیاد...
گفت تو چیزی نداری بگی؟
می خواستم بگم دلم براش تنگ میشه ولی می دونستم که باوری به این چیزا نداره و دوست نداره...
بهش هم گفتم که تو به حرفای من باور نداری و نمیگم...
ولی آخرش گفتم...
گفتم من دلم برات تنگ میشه و کاری هم ندارم که دوست داری یا دوست نداری....
گفتم دوستت هم داشتم...
گفت شما فکر می کنین هر کسی از مدرسه میره مرده....برای چی میگی "داشتم"؟
گفتم آخه دوست نداری دوست داشته بشی...
گفت آره خوشم نمیاد از این جور حرفا...
و بعد تشکر کرد و خداحافظی کردیم...
راستی یادم رفت بگم....
اون مسئله ای که من به خاطرش رفته بودم ببینمش رو نگفت....
گفت ناراحت میشی و شاید 25 سالگی بهت گفتم.....
و می گفت من از این مدرسه دارم میرم اون وقت شما ها ناراحتین....
و از اعصاب خوردیش نمی تونست به درسش برسه و داشت کم کم لطمه میدید....
بعدش نمی دونم چرا بغضم گرفته بود....
زهرا زنگ زد...پای تلفن یه کوچول اشکم اومد ولی به زهرا گفتم که نگار به میس و اس عادت نداره...
بهش گفتم که رابطه رو کمتر کنه...
نمی خوام دیگه به نگار فکر کنم...
نه اون با یاد ما آرامش داره و نه من با دیدن اون...
فاطمه می گفت تو که می دونی وقتی می بینیش می ریزی به هم...
راست می گفت...
به خاطر اون مسئله رفته بودم ....و آخرش هم بهم نگفته بود...
ولی خوب شد...
نگار راست می گفت....دوری و دوستی....
می گفت بذارین بعد از چند وقت که یه اس ازتون می رسه شاد شم...
همه ی این سال لعنتی با همه ی تجربه هاش تموم شد
... .
ادامه مطلب ...